![]() |
![]() |
|
| اشعار منصوره فِیلی (شیوا) |
|
مرا به کعبه دل های خسته مهمان کن که از فراق رخ خوب یار گریانم در انتظار تو ای مهدی دل آرامم به ببین چگونه ز اندوه و درد حیرانم مرا به سلسله عارفان مشرف کن نَمی بزن به سر گیسوی پریشانم مرا گریز ده از کوچه های خاموشان که از نگاه ِ پلید ِ ریا گریزانم مرا ببر به بیابان نخل های غمین چو هاجری ز عطش بهر آب عطشانم کجاست چشمه زمزم - کجاست قبله من کجاست باور مهر و فروغ یزدانم مرا ببر که زَنم سنگ بر سر ابلیس اگر درنگ کنی خود نصیب شیطانم مرا به خانه ی نورانیت پناهی ده که دور از دم ِ مام ِ خجسته دامانم منم اسیر و یتیم و فقیر و درمانده که با توجه و مهرت غنی دورانم تو گاهگاه نظر می کنی به "شیوا" باز تو ای بلند نظر اختر فروزانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 18:45 توسط سروناز |
|
|
می رود پاسداری به پیش
دور از فکر نان فکر خویش با تفنگش که بر شانه است یاد خانه چه بیگانه است رهنوردِ شب ِ ترس و خون در تب ِ لاله های جنون جای پای شهیدان ِ دوش می خروشد چه نوش از سروش نیش ِ کینه به آغوش اوست در پی اهرمن کو به کوست پای بر نبض جان می نهد جان به جان ِجهان می دهد شب به آن کوچه ها سرکشید وقت ِ خدمت به خلقش رسید از دو چشمش که خوابش امید خوانده او صبح روشن سپید مردِ شب زنده دارم ، به پیش اوج راه شجاعت رسید در پرند سعادت پرید در تن مرده ی زندگی جا دهد رسم ِ مردانگی روح ِ آزادگی را دمید هستی بودنش را بدید لذتی پر شعف در دل است راه حق ساده و مشکل است خرداد ۵۸
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:39 توسط سروناز |
|
|
دل ِ من طالب دبدارِ تو شد واله خوبی رفتار ِتو شد ای فروغ ِدل و جان یا زهرا که فلک در پی آزارِ تو شد نیست اوصاف ِتو در حدّ سخن مرغ اندیشه گرفتار ِتو شد شد نمازت چو به سجاده ی عشق قربِ دلدار سزاوار تو شد باغ ِ جان پرور دین ِنبوی خّرم از حرمتِ کردارِتو شد روشن از مهر ِ تو گردید جهان زیب ِ جنت گل ِ رخسارِتو شد هر کجا عارف دلجوئی بود عاشق ِدانش ِ بسیار ِ تو شد گلشن آل نبی عطر افشان از سخن های گوهر بار ِ تو شد تا به درگاه خدا روی آریم رهنمای همه پندار ِ تو شد هر زن از جان به کمالت پی بُرد بی خود ازخود شده هُشیارِتوشد راه بُرد آن که به دنیای ِیقین آگه از حکمت اَسرارِتو شد زن چو در دایره ی حق افتاد محو بر نقطه ی پرگار ِتو شد بین که با قیمت ِجانش "شیوا" از سر صدق خریدار ِتو شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 22:3 توسط سروناز |
|
|
که کشد لاشه ی جِرمم به گذرگاه ِ جنون کشش این غم مطبوع به دل چنگ زن است آتشی هست که گرمیش دمی آن ِ من است جلوه ی دوش به دل گسترشی داده مرا من از آن مست و آن جلوه هر مست چرا من از این روشنی گنگ که لذت ریز است من از این داغی جانم که شگفتی بیز است قصه ی عشق ز عشاق سلف می خوانم رمز جادویی این باکره را می دانم چون یکی مور که جایش نبود جام بلور به بر صیقل جان سُر خوردم از نرمی بلور جسم من کی بتواند که شود لایق آن این پذیرش که بخواهد، نبود در همگان اشک می ریزم و آهسته به خود می پیچم طَیَران بینم و پر بسته به خود می پیچم تاب خود از اثر لطف شروقی بینم لطف او زندگی و مسلک و خوی و دینم شاید این مهر به" منصوره" شود هستی سوز لحظه ای بر همه شور و نگهش دیده بدوز از کتاب :فریاد جان(1352 ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:26 توسط سروناز |
|
|
دستم بگیر ای فاطمه ،گم کرده ام کاشانه ام مرغ سخنگوی توام محتاج آب و دانه ام من در عبور از راه ها،با پیچ و خم نا آشنا با پرتوی از مهرخود هموار کن راه مرا من بی عصا موسی شدم در این کویر بی کسی کو طور و نور و روشنی، کو کوچه و شهر شما کو روی مهتاب خوشت ،من راه را گم کرده ام از کاروان جامانده ام ، کو آن زنان پارسا در راه سخت و پر خطر،دیوی نشسته در کمین بر دوش من بس خارها ،زنجیرهابر دست و پا در حیرتم ،در حیرتم،وادی برزخ دیده ام با دست های مهربان ،روحم کن از عصیان رها از دست جور حاسدان ،در چاهم و قعر بلا یعقوب کنعان را بگو،گریان مشو از بهر ما یوسف بوَد سالم ولی از پاکی و صدیقی اش در چاه غم افتاده و صد ضربه خورده از جفا بر در گهت رو کرده ام،با عشق تو خو کرده ام من بارگاهت جویم و بر در بکوبم بارها مرغ دلم زیرک شده از فیض رحمانی تو دشمن ستیز و مومن است ،از دام و دانه شد رها دستم بگیر ای فاطمه،گم کرده ام کاشانه ام مرغ سخنگوی توام،محتاج آب ودانه ام * * * بر جان زهرای دلم بی حرمتی دشوار بود چون دُخت وحی و معرفت ،خود صاحب اسرار بود از خنده ی مکر ریا ، از خشکی زهد عبث در روح او بس زخم ها از فتنه وآزار بود او مهر را فهمیده و با هر کژی جنگیده بود سنگینی دریای غم ،بر سینه اش بسیار بود پیر وِلا خانه نشین از جور گردون دیده بود هدهد به کنج خانه و طوطی به روی کار بود صحبت ز میراث فدک خود از سیاست های او حق خواهی و خیر کثیر از سینه هُشیار بود چون بود زهرای بتول ، از حب دنیا دل بُرید با راستی هم خانه شد،مشتاق وصل یار بود در راه اسلام و هدف ،اِستاده پا بند شرف دلسوز دنیای زنان ،او بهترین غمخوار بود در پارسائی کی رسد ،یک زن به گردِ پای او او در مناجات ودعا،تا صبحدم بیدار بود "منصوره"ی "شیوا"سخن در مدح تو شعری سرود ای کاش جای صد صله یک فرصت دیدار بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 18:27 توسط سروناز |
|
|
مرثیه حضرت زهرا(س) علی دلتنگ و تنها بود ،علی در سوگ زهرا بود در و دیوار؛ ماتمزا و زینب نا شکیبا بود حسن از دوری مادر ، زند دست تعب بر سر حسین آشفته و محزون، گرفته خواهرش در بر کجائی مادر دانا، به درد ِ آشنا بینا نمی دانم چرا رفتی ، غریبانه، از این دنیا چگونه طی کنم راهم ، چگونه زندگی خواهم کجائی مادر غمگین، کِدر شد هستی از آهم علی از ظلم بر زهرا علی ، اندوهگین، تنها ز درد و گریه می پیچد ، علی در سینه اش غوغا علی جور زمان دیده، جهالت را عیان دیده چشیده زهر خودکامان، ریای زاهدان دیده کجائی مادر دانا ، به درد آشنا بینا نمی دانم چرا رفتی ،غریبانه از این دنیا " نفس صبح" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:38 توسط سروناز |
|
|
در بارگاه دوست آسیمه سر بکوی بتان آمدم ولی روئی ندیدم از رخ ناز آفرین او آهنگ ها خوش بشنیدم از آن مهان اما نبود پنجه ی ساز آفرین او بنشستم و غریق به افکار خود شدم گفتم به پیش خویش نظر بر می افکنم تا بینم آن چهره ی دور از گناه او تا باز من چشم سیاهش نگه کنم دیوانه وار محو تماشای می شدم اما دریغ عکس رخش در می ام نبود روشنگر است از رخ او روی ساغرم اما چه سود دیده ی دیدار من کبود قندیل ها روشنی مجلس اند و من دنبال نور مطلق ارواح می روم سرمست ها به هستی خود غره می شوند در هستیت به هستی خود مات می شوم آنجا میان جمع فقیری نشسته بود گویا که داشت آیتی از آشنای من با اشک اشتیاق که انده چکد از او گفتم کجاست یار دل بینوای من گفتا سکوت ، خامشی آئین ما بود گوشم برای یاوه شنیدن نیافرید چون نقطه ای که روی مداری رود به پیش روزی شود به مبدا خود نقطه وش رسید اینجا سرای انس و صفای درون ماست اینجا متاع چون و چرا را نمی خرند ملک فروتنی است تو خود گوشه ای نشین مغرور را بگرد حریمش نمی برند چون دیدم او مات به من می کند نگاه از جذبه اش لرزه بر اندام من فتاد حسرت زده آه برآورد از درون آهسته پیر چند قدم سوی من نهاد خجلت زده دو دست گرفتم فراز چهر گفتم مرا ببخش چو رویش ندیده ام کی بوده ام بسان تو در بارگاه دوست من غنچه ای ز شاخه ی عمرم نچیده ام او رفت و من بدامن افکار پر گناه خوابی درون غمکده ی پیکرم نشست دیدم کنار من بود آن یار مهربان با منتهای شوق گرفته به جام ، دست آهسته گفت نوش کن این مایه حیات "منصوره" ای میان دو عالم به همتت گفتم که ای عزیز ز بخشش چه ها کنی کمتر ز ذره ام به جهان فتوتت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 6:23 توسط سروناز |
|
|
شب شعر زلال چون شبنم پنج شنبه۱۹/۰۲/۸۷ ساعت:۳-۵ بعد ازظهر اداره آموزش و پرورش منطقه ۴ (بزرگراه رسالت- نبش خ کرمان"روبروی پمپ بنزین") {نکوداشت از خانم منصوره فیلی} با حضور شاعران شرق تهران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 13:38 توسط سروناز |
|
|
استاد کسی که برد غم ز دل ها توئی رساند مرا تا به معنا توئی توئی منجی وقت ِ تنگ و نیاز ز عشقت شدم سرخوش و سرفراز تو استاد عشقی که بردی مرا به آنجا که دیدم نشان خدا ولی کی شناسد دلم جاه تو به دانش دل و جان آگاه تو مرا میل رفتن به مکتب خوش است مرا رغبت سجده در شب خوش است به تو اقتدا می کنم در سحر که آه سحرگاه دارد اثر بیائید ای همدلان فرصتی ببینیم او را به دل ساعتی امید است او را بفهمیم باز تمام دلش آفتاب نماز اگر شاخه ها سر به هم می کنند به نجوا سخن ها زغم می کنند نسیم خنک را نوا می دهند عطش را به باران دوا می دهند منم پر عطش در ره علم و دین به هر لحظه جویای علم الیقین بیا ای معلم پناهم توئی امید منی تکیه گاهم توئی تو دریای علمی صبور و نجیب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 13:31 توسط سروناز |
|
|
معلم من یک معلمم/ استاد یک کلاس / با من نشسته باز / شش ده، شرور و شنگ شاگردِ ناسپاس / آماده می کند / سلاخ بی هراس / طشت و دو دیگ جوش در مسلخ است عشق / بر دار می رود / آن احترام ِ پیش/ آن حرمت تموز بر دستهای یاس / آماده تور و دام / من در میان ولی .... تنها کنارگود / با خنده عبث / با دیدگان مسخ/ بی باک و پر طنین ********** با دل به کوششم / تا مهربان کنم /دل های دیگران /اما جواب من/ گستاخی کلام در یک زمان دو نقش/ اجرا کنم به درد/ هم مبصر و دبیر/ هم محتضر-طبیب با دولت و فقیر/ من در گزیر و آه/ من در گریز و راه باید گذر کنم / چون کوچ چلچله / زینجا به هر کجا تحقیر دل بس است/ آخر زمین بزرگ/ من برگ کوچکم / من برگ پر ز بذر ********** این مهر یک دله /ارضاء نمی کند / قلب شکسته را / پاسخ نمی دهد / شاگرد من به مهر *********** سال ظهور رنگ پایان عاطفه پایان احترام ......... ********** وقتی که جامعه / معیار و ارزشش / برق طلای توست انگیزه جوان / پوچی مطلق است افسردگی –رکود / مرداب محض بیم *********** شلوار بی اتو / شلوار با رفو / سهم معلم است دیده رضا شبی / پیراهن وحید / شیک و مرتب است در کیف دست او / چک های مبهم است در بسته های تنگ / آن برگ های سبز / پیوسته آشنا او بی سواد و سیر / مبهوت ماجرا انگیزه چون که نیست / دانش چه بی بها / دانش چه بی هدف اما جوان پاک/ نور ِدو چشم من من عاشق توام / پیری که می خرد / ناز مرید خویش گفتند قصه ها / استاد خوب نیست من با تواضعی / می گویم این چنین آموزگار ِخوب / دلسوز بچه هاست/ پر پر زند به عشق *********** دیدم جوان ِ روز سر داده پیش از این بر دیدگاه غرب! *********** چون دیده صحنه ها / نذری دهد غنی پست فلان امیر / در چنگ سکه ها بحر دو قطعه چک پروین با خدا دیده پدر چو دال در پشت میله ها *********** من یک معلمم / من یک گره گشا / جانباز انقلاب / بی مایه –آس و پاس باید که تن دهم / بر فوج نا سپاس دیپلم رضا گرفت / او زنگ می زند / از دانه ی عرق / من خیس می شوم کارم سرشک و آه / شرمنده از گناه/ منفی جواب من / سردی و آه او گوشی زمین خورد گوشی زمین خورد / کو کار و کار و کار من یک معلمم / من یک گره گشا / جانباز انقلاب/ بی مایه –آس و پاس باید که تن دهم / بر فوج نا سپاس / دل داده ام به او / بالای هر جوان من می کنم نگاه / با سوز و عشق جان / با شور و اشتیاق من یک معلمم / جانباز انقلاب/ استاد یک کلاس/ دادم به پای او یک چشم آرزو / یک دیده نور و شوق پاسخ بده به ما / ای صاحبان باغ / خدمتگزار خلق مسئول فتنه کیست؟/ گرگ رمه کجاست ؟ سرچشمه گل شده/ آب زلال کو دلوم به چاه رفت / برگشته از قنات / خالی ز آب صاف مملو ز حجم لرت مملو ز حجم لرت باید تکان خورم / آخر نمی شود / این گونه بی اساس / استاد یک کلاس انگیزه را بده / ای صاحب کمال / عدل و برادری / پایان ماجرا امسال سال توست / ای مرتضی علی / دست مرا بگیر پشتم شکسته شد پشتم شکسته شد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 8:29 توسط سروناز |
|
|
نهالستان دشت آشنائی معلم اُسوه ی عشق است و ایمان چراغ دانش از مهرش فروزان نهالستان دشت آشنائی ثمر گیرد از آن نور درخشان دل پاک هزاران غنچه در با غ زند لبخند شادی در بهاران چو بیند قامت سرو معلم به همراه نسیمی شد خرامان به هنگام سحر آواز خواند چکاوک بر درختی در گلستان بخواند شعرهای نغز و نیکو سرودی از ستایشهای انسان |